1.Tom looked out the window. It was snowing very hard. There was a lot of snow in the front yard.
2.“what if it snows all right?” he wondered .”How will I get to school ?the school bus can’t come if the snow is too deep.”
3.In the morning the snow was deeper. It was hard to see where the road was.
4.“but I want to go to school ,”tom said. “maybe the school bus will  come soon”.
5.Tom put on boots and a warm coat. Than he went outside to wait  for the bus.
6.Tom waited for long time. But the school bus did not come. Then he heard a loud noise. Something was  coming down the road.
7.It was a snowplow. It was pushing all the snow to the sides of the road.
8.“Hello” called the man on the snowplow . What are you doing outside in the snow
9.“I’m waiting for the school bus .” tom said .
10.The man laughed. ”I don’t think the bus will come today. But I’ll take you to school on the snowplow. Climb up here beside me.”

1.Let’s think you are in a foreign country. If you don’t know the language of that country, you may have a lot of problems.
2.Here is the story of a Frenchman who was traveling in the united states. One day he was eating in a restaurant and wanted to order some mushroom .because he didn’t know English , he asked for a pencil and paper and carefully drew a picture of a mushroom . But his drawing was not very good. The waiter looked at his drawing and went away. He returned in about twenty minutes with a large umbrella.
3.Another story   is about two American  traveling in Spain. They could not speak a word of Spanish and one day, while sitting in a restaurant in small village, they wanted to order their food. One of them wanted a glass of milk. The waiter was not able to understand. Finally, on a piece of paper the man drew a picture of a cow , and tried to show to the waiter that from a cow one gets milk . The waiter looked at the picture a long time. Finally , he left and was away for an hour . When he returned he had two tickets for a bullfight.

.

They lived in a little house in Scotland .  The boy’s name was James Watt .
One day James was sitting near the fireplace in the kitchen. He watched the fire burn.
After a time he asked , “ Why does the fire burn , grandmother? ”His grandmother couldn’t answer his question.
It wasn’t  the first time that she couldn’t answer his question . He asked About so Many things!
That night James sat near the fireplace once more.
But this time he watched a big kettle very hot .
Soon the water in the kettle began sing .
“grandmother ,” asked James “what’s in the kettle ?”
“just water” she said. Nothing but water”.
“But I know there must be something else in it ,”James said.
water can’t sing like that, can it? Oh, it’s only the steam that you hear. ”His grandmother said.
”the fire turns the water to steam .
And the steam sings when it comes out of the kettle.
James watched the kettle some more. The steam rising from the water looked like smoke. “HOW odd!” He said
. “You can hardly see the steam. But it can move the heavy lid of the kettle.
If you come closer , you can see it move.”
“Well!” said James. The steam from the hot water can move the   lid of the kettle. Maybe it can move other  things, too.”
When James Watt grew up , he didn’t forget that steam could move the lid of a kettle.
And he began to look for way to make
steam move other  things. he worked very hard .
And at last he succeeded. he built a steam engine that could move things
Like boat and wagons. He built the first steam engine that could really do work  for man.

 

 

فردریک فری بل سال ها پیش در آلمان زندگی می کرد مادرش زمانی که او پسربچه ای بود مرد. مردم توجه ریادی به او نمی کردند بنابراین فردریک به تنهایی در باغی بازی می کرد او گل ها و گیاهان را دوست داشت او در آنجا خوشحال بود. بزودی وقت ان فرا رسیده بود که او به مدرسه برود او در مدرسه روی صندلی  سفت می نشست ,تمام طول روز به کتاب ها نگاه می کرد کتابها هیچ عکسی نداشتند فردریک نمی توانست بازی کند او نمی توانست کار دستی درست کند. او مجبور بود روی صندلی سفت بشیند و به کنابها نگاه کند  این کار برای او جالب نبود ,فردریک بزرگ شد . او مدرسه و باغش را به خاطر آورد. مدرسه باید مکان شادی باشد .فریدریک گفت:آن باید مثل باغ باشد بچه ها باید بازی کنند آن ها باید کاردستی انجام دهند آن ها باید کتاب هایی با عکس های زیبا داشته باشند.بنابراین فریدریک مدرسه ای مانند این بنا نمود.او آن را کودکستان نامید کیندرگاردن یک کلمه آلمانی است معنی ان باغ کودکان <کودکستان >است مردم درباره مدرسه جدید فریدریک آموختند بزودی کودکستانهایی در سراسر جهان به وجود آمد . فریدریک فری بل مدرسه را برای بچه های ,مکان شادتری ساخت

 

میمون ها حیوانات با هوشی هستند آن ها می توانن چیز های زیادی یاد بگیرند.در بعضی از کشور ها آنه کمک یار  کشاورز هستند آن ها به کشاورزان کمک می کنند این میمون ها در جنگل های مناطق گرمسیر زندگی می کنند ,در آنجا کشاورزان در مزارع نارگیل پرورش می دهند. نارگیل در بالای درختان بلاند رشد می کند . کشاورزان باید از هر درختی بالا بروند <تا آن ها را بچینند> این کار سختی است . بعضی از آن ها میمون ها را نگه داری می کنند آن ها این کار را انجام می دهند. دیدن یک میمون وقتی سر کار می رود جالب است.او پشت دوچرخه سوار می شود و وقتی به مزرعه می روند میمون ها از هر درخت بالا می روند آن ها به نارگیل ها نگاه می کنند.ان ها می دانند که یک نارگیل قهوه ای رسیده است  ان ها مدانند که یک نارگیل سبز باید مدت بیشتری روی درخت بماند.ان ها  نارگیل های قهوه ای را می چینند و نارگیل ها را برای کشاورز پائین می اندازند

یکی از مردان انگلیسی  که تا کنون پا به عرصه ی هستی نهاده اسحاق نیوتون بود.  تعداد کمی از مردم آن زمان از نیوتون مهمتر بودند,اما او اغلب چیز های کوچک را فراموش می کرد . یک روزصبح نیوتون خیلی زود از خواب بیدار شد .زیرا در روی مسئله ای مشکل داشت کار می کرد او مسئله را برای رفتن به خوردن صبحانه ترک نکرد .اما خدمتکارش فکر می کرد او به غذا احتیاج دارد. بنابراین او با یک تخم مرغ و یک ماهیتابه آب به اتاقش رفت. او می خواست تخم مرغ را بجوشاند و پیش نیوتن بماند تا زمانی که او آنرا بخورد.اما او نمی خواست کسی را ببیند وگفت:تو میتوانی تخم مرغ را پیش من بگذاری ومن آن را خواهم پخت.<جوشاند>خدمتکار تخم مرغ را روی میز کنار ساعت نیوتن گذاشت وگفت:شما باید آنرا 5 دقیقه بجوشانید سپس ان برای خوردن آماده خواهد شد . خدمتکار اتاق را ترک کرد اما می ترسید نیوتن ممکن است ,خوردن تخم مرغ را فراموش کند . او حدود 1ساعت بعد برگشت و متوجه نیوتن شد که در کنار آتش ایستاده است . ساعت در حال جوشیدن در ماهی تابه بود و نیوتن که تخم مرغ رادر دست داشت, کنار آن ایستاده بود.

تام از پنجرره به بیرون نگاه کرد . خیلی برف داشت می بارید .در حیاط جلویی مقدار زیا دی برف وجود داشت. او با تعجب از خود پرسید : چه می شود اگر تمام شب برف ببارد . چه طوری به مدرسه بروم؟ اگر برف خیلی سنگین باشد اتوبوس نمی تواند بیاید.هنگام صبح برف سنگین تر بود . خیلی مشکل بود که ببیند جاده کجاست. تام گفت:اما من می خواهم به مدرسه بروم . شاید اتوبوس مدرسه بزودی بیاید.تام چکمه هایش و یک کت گرم پوشید. سپس او بیرون رفت تا منتظر اتوبوس شود . تام مدت زیادی منتظر شد. اما اتوبوس نیامد.بعد صدای بلندی شنید چیزی داشت نزدیک می شد.آن یک ماشین برف روب بود آن تمام برف ها را به اطراف جاده هل می داد. مردی که روی ماشین برف روب بود سلام کرد و پرسید بیرون توی برف چی کار می کنی؟ تام گفت:من منتظر اتوبوس هستم. مرد خندید :من فکر نمی کنم اتوبوس بیاید.اما من تو را با برف روب به مدرسه می رسانم. بیا بالا کنار من. تام بالا رفت .ماشین برف روب از جاده پایین رفت !بزودی آن ها به مدرسه رسیدند. تام گفت: متشکرم,تمام دوستانم سوار اتوبوس شده اند اما آنها هرگز به جای اتوبوس  سوار ماشین برف روب نشده اند! 

 

تام از پنجرره به بیرون نگاه کرد . خیلی برف داشت می بارید .در حیاط جلویی مقدار زیا دی برف وجود داشت. او با تعجب از خود پرسید : چه می شود اگر تمام شب برف ببارد . چه طوری به مدرسه بروم؟ اگر برف خیلی سنگین باشد اتوبوس نمی تواند بیاید.هنگام صبح برف سنگین تر بود . خیلی مشکل بود که ببیند جاده کجاست. تام گفت:اما من می خواهم به مدرسه بروم . شاید اتوبوس مدرسه بزودی بیاید.تام چکمه هایش و یک کت گرم پوشید. سپس او بیرون رفت تا منتظر اتوبوس شود . تام مدت زیادی منتظر شد. اما اتوبوس نیامد.بعد صدای بلندی شنید چیزی داشت نزدیک می شد.آن یک ماشین برف روب بود آن تمام برف ها را به اطراف جاده هل می داد. مردی که روی ماشین برف روب بود سلام کرد و پرسید بیرون توی برف چی کار می کنی؟ تام گفت:من منتظر اتوبوس هستم. مرد خندید :من فکر نمی کنم اتوبوس بیاید.اما من تو را با برف روب به مدرسه می رسانم. بیا بالا کنار من. تام بالا رفت .ماشین برف روب از جاده پایین رفت !بزودی آن ها به مدرسه رسیدند. تام گفت: متشکرم,تمام دوستانم سوار اتوبوس شده اند اما آنها هرگز به جای اتوبوس  سوار ماشین برف روب نشده اند! 

بیایید فکر کنیم که شما در یک کشور خارجی هستید. اگر شما ندانید زبان آن کشور را ممکن است مشکلات زیادی داشته باشید.در اینجا داستان یک مرد فرانسوی است که به ایالت متحده امریکا سفر کرده است.او روزی در یک رستوران داشت غذا می خورد و می خواست مقداری قارچ سفارش بدهد. از انجا که انگلیسی نمی دانست در خواست یک مداد و کاغذ کرد. و با دقت عکس یک قارچ را کشید. اما نقاشی او خیلی خوب نبود.خدمتکار به نقاشی نگاه کرد و دور شد.او حدود بیست دقیقه بعد با یک چتر بزرگ برگشت.

داستان دیگری درباره ی دو آمریکایی است که به اسپانیا سفر کرده بودند. آنها حتی یک کلمه هم نمی توانستند اسپانیایی صحبت کنند و روزی در حالیکه در یک رستوران در یک روستای کوچک نشسته بودند  می خواستند غذایی را سفارش دهند. یکی از آنها یک لیوان شیر خواست.خدمتکار نتوانست منظورش را بفهمد. سر انجام مرد روی یک تکه کاغذ عکس گاو را کشیدو سعی کرد به او نشان بدهد که یک نفر از گاو شیر می دوشد  خدمتکار مدت زیادی به عکس نگاه کرد سرانجام رفت و مدت یکساعت نیامد وقتی که برگشت دو بلیط گاو بازی به همراه داشت 

کردند. نام پسر جیمز وات بود.روزی جیمز وات نزدیک اجاق در آشپزخانه نشسته بود . او سوختن آتش را تماشا می کرد. بعد مدتی او پرسید ”مادربزرگ چرا آتش می سوزد . ؟“ مادربزرگش نتوانست به سوالش پاسخ دهد. این اولین باری نبود که نمی توانست به سوال او پاسخ دهد. او درباره ی چیزهای زیادی سوال می کرد . ان شب جیمز نشست یک بار دیگر نزدیک اجاق. ام این بار کتری بزرگی  بزرگی را دید که در بالای آتش بود. آتش آب داخل کتری را خیلی داغ کرده بود . بزودی آب داخل کتری شروع به آواز خواندن کرد.جیمز پرسید :مادربزرگ چه چیزی داخل کتری است؟ او گفت:هیچ چیز به جز آب.جیمز گفت :اما من می دانم چیز دیگری باید در ان باشد. آب نمی تواند مانند آن صدا بدهد مگر نه؟ مادربزرگ گفت:مادر بزرگ گفت :اوه!این فقط صدای بخار است که می شنوی , آتش آب را به بخار تبدیل می کند. و بخار سوت می کشد وقتی  که از کتری خارج می شود . جیمز به کتری بیشتر نگاه کرد.بخاری که از آب بلند می شد به دود شباهت داشت. او گفت: چقدر عجیب! شما به سختی می توانید بخار را ببینید اما آن می تواند سر کتری را حرکت دهد. اگر شما نزدیکتر بیائید می توانید حرکت آن را ببینید . مادر بزرگ جیمز به طرف کتری رفت او حرکت سر پوش را نمی توانست ببیند.جیمز گفت:خوب , بخار ناشی از آب داغ می تواند درب کتری را حرکت دهد.شاید بتواند چیز های دیگر را هم به حرکت در آورد.جیمز وقتی بزرگ شد آن را فراموش نکرد که بخار می تواند درب  کتری رل حرکت دهدوشروع به جستجو روش های کرد که بخار باعث به حرکت در آوردن چیزهای دیگر شود. او خیلی سخت کار کرد. او یک موتور بخار ساخت  که می توانست چیزهایی مانند قائق و واگن را حرکت دهد.او اولین ماشین بخار را

ساخت که واقعا توانست برای انسان کار انجام دهد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

1.Monkey are clever animals. They canlearn many things. In some countries they are farmhan ds. They help farmers.
2.These monkeys live in the jungles of hot lands. There , farmers raise coconuts in fields.
3.Coconuts grow at the tops of tall trees. The farmer must climb each tree to pick them. It is hard work. Some farmers keep monkeys. They do this work.
4.It’s fun to see a monkey going to work . He rides on the back of the farmer’s bicycle. When they get to the field, the monkey climbs each tree. He looks at the coconuts.
5.The monkey knows that a brown coconut is ripe. He knows that a green one must stay on the tree longer. He picks the brown  ones. And he drops them down to the farmer.